آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا ؟
بی وفا ، حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر مارا مهلت امروز و فردای نیست
من یک امروز مهمان تو ام ، فردا چرا ؟
نازنینا ، ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن ، با ما چرا ؟
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین ، جواب تلخ سر بالا چرا ؟
ای شب هجران ، که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لا لا چرا ؟
آسمان چو جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من ، نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود ، غوغا چرا ؟
+
خط خطی شده دوشنبه 8 مرداد1386 به قلم توسط اشکان
|