تبليغاتX
عشق در تابوت قلب ، جاودانه بخفت
با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها .... با تو اکنون چه فراموشی هاست .


عشق در تابوت قلب ، جاودانه بخفت








+ خط خطی شده  چهارشنبه 31 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 


دیگر زمان ، زمانه ی « مجنون » نیست

« فرهاد » در بیستون مراد نمی جوید ؛

زیرا بر آستانه ی « خسرو »،

بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است .

در تلخی و تداوم و تکرار لحظه ها ،

آن شور عشق

                 ـــ عشق به « شیرین » را،

از یاد برده است .

+ خط خطی شده  چهارشنبه 31 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 


دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر ، تنها نشسته

بی برگ و بار ، زیر نفس های آفتاب

در التهاب

در انتظار قطره ی باران

در آرزوی آب

ابری رسید و درخت دلشاد پرسید :

« ای ابر ، ای بشارت باران !

« آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت ؟!

غرید تیره ابر ،

برقی جهید و چوب درخت کهن

بسوخت !

+ خط خطی شده  سه شنبه 30 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 


 

+ خط خطی شده  سه شنبه 30 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 


اگر بخوای مدت زیادی در تردید بمونی ، زود دیر میشه

اگر واسه جمع کردن جرأت و شهامت برای پیگیری آرزوهات

 امروز و فردا میکنی ، زود دیر میشه

اگر برای ترک عادت های بد منتظر موقعیت مناسب تری هستی ، زود دیر میشه

اگر برای شاد کردن دل های دیگران دنبال بهانه هستی ، زود دیر میشه

اگر امروز که سلامت هستی ، شاکر نباشی ، زود دیر میشه

اگر برای دلجویی از یک دل شکسته سریع کار نکنی ، زود دیر میشه

اگر برای گفتن جمله ی دوستت دارم دنبال فرصتی ، زود دیر میشه .

 

پس منتظر چی هستی ؟ زود باش کاری کن آخه زود دیر میشه !

 

+ خط خطی شده  سه شنبه 30 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 


گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را کاش می دیدم .

 

شانه بالا زدنت را 

                       ــ بی قید ــ

و تکان دادن دستت که ،

                      ــ مهم نیست زیاد ــ

و تکان دادن سر را که ،

                      ــ عجیب !

                            عاقبت مُرد ؟

                                    افسوس !

کاش که می دیدم

+ خط خطی شده  یکشنبه 28 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 


+ خط خطی شده  شنبه 27 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 


کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.

 زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید

 و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم .

کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید !

+ خط خطی شده  جمعه 26 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 


+ خط خطی شده  چهارشنبه 24 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 


گفتم:« بهار ؟

ـــ خنده زد و گفت :

ـــ « ای دریغ ، دیگر بهار رفته و نمی آید .

گفتم :« پرنده ؟

گفت :

« اینجا پرنده نیست .

« اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست .

گفتم :« درون چشم تو ... ؟

گفت :

« هرگز نشان ز باده ی مستی دهنده نیست .

« اینجا به جز سکوت ، سکوتی گزنده نیست .

 

+ خط خطی شده  چهارشنبه 24 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 


چه بی تابانه می خواهمت ، ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم ، بر پشت سمندی گویی نو زین که قرارش نیست

و فاصله تجربه ای بیهوده است .

بوی پیراهنت اینجا و اکنون ، کوه ها در فا صله سردند .

دست در کوچه و بستر حضور ما ُنوس دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن یا ُس را رگ می زند .

بی نجوای انگشتانت فقط ، جهان از هر سلامی خالی است  .

+ خط خطی شده  دوشنبه 22 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 


سحرگاهان همراه با طلوع خورشيد

با عشق تو متولد مي شوم

تا شامگاه از نبودنت مي سوزم و مي سازم

اگر باشي از وجودت جان مي گيرم

و با نفست زندگي مي کنم

و با خنده ات آرزوهايم را به فراموشي مي سپارم

به اندازه تمام ستاره هاي اسمان دوستت دارم

همان ستاره هايي که شبهاي خلوتم را نظاره گر بودند

ودر اخر اي افتاب زيباي شرق

 از اين انتظار سرد خسته شدم

دريابم
+ خط خطی شده  دوشنبه 22 مرداد1386 به قلم   توسط اشکان  | 



JavaScript Codes